شوکران

او را به چشم پاک توان دید.......
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

 

Open mind, sunset, lake wallpaper Clouds, sky, field, road, planet wallpaper Sunset, sky, rays, clouds, clouds, field, ears, green grass wallpaper Sea, ocean, coast, buildings, roads, fences, palm trees, sky, clouds, sunrise, sunset, rays, light wallpaper Sunset, sunset, sea, sky wallpaper Clouds, mountains, sea, silhouette, sky, sunset wallpaper Landscape, nature, mountains, sunset, sky wallpaper widescreen, nature, landscape, sunset, red, downloadfiles wallpaper Open mind, sunset, lake wallpaper Sunset Lake wallpaper Sunset- Lake wallpaper desktop, landscape, nature wallpaper nature, landscapes wallpaper Landscape, sunset, lake, cumulus oblock wallpaper Lonely swan in lake at sunset wallpaper Clouds, nature, purple, dusk, sky, lake, yellow, water, sunset, calm, orange, landscape wallpaper Sea, ocean beach, pier, pier, dock, dal, horizon, sky, clouds, sunset, water, quiet, reflection wallpaper Ocean beach sunset, Ocean Waves wallpaperLandscape. nature, type, shore. sea, waves, rocks, sky, sunset, rays of the sun wallpaper


 
 
وا شود چشمان من!
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من(مولوی)


Nature, autumn, river wallpaperFOREST STREAM wallpaperFOREST STREAM wallpaperFOREST WATERFALLS wallpaperforest, waterfalls, cascade wallpaperAutumn fall wallpaperAUTUMN FALLS STREAM wallpaperForest, stream, trees, flowers, rivers, rocks wallpaperAUTUMN TREES, autumn stream wallpaperAutumn river wallpaperAutumn, autumn, nature, trees, water, river, photo wallpaperNature, landscape, river, beach, forest, trees, house wallpaperBeautiful Forest Rivers wallpaperForest River wallpaperRiver, natural forest, nature, green view... wallpaperWaterfall, river, forest, nature wallpaperJesse barnes, landscape, art, river, waterfall, bears, woods, mountains wallpaperRiver waterfall wallpaperYangtze River Waterfalls wallpaperBoulder River Falls wallpaper*Sunset On A Frozen Lake* wallpaperLAKE in WINTER wallpaperSunset, lake, winter wallpaperSunset Lake wallpaperPaulk Lake Sunset wallpapersunset on lake superior hdr wallpaper


 
 
درود و بدرود
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩۳
 

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

دوستان !برای یک مدت طولانی خدا حافظ.

 

سبز باشید همیشه!


 
 
عشق آتشین
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩۳
 

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت، آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است


 
 
سراب عشق
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩۳
 

 

 چقدر از حقیقت وفایت،

به گوش دل سرودی!

توهم به جز توهمی نبودی!

 استاد خانم صدیقه محمد جانی (نسیم دریا)

برای دیدن سروده های بیشتر کلیک کنید!

 


 
 
یک روز چشم من هم در خواب می شود
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩۳
 

سلام!

دراین پست دعوت هستید

به چهار  نقاشی زیبا و یک شعر دلنشین !

 

باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست

............

پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
....
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من، در هوا پر است

 

شعر ازسیاوش کسرایی

 

سیاوش کسرایی در سال ۱۳۰۵ در اصفهان متولد شد. وی سرودن شعر را از جوانی آغاز کرد.
بسیار زود به همراه خانواده اش به پایتخت آمد. او در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند و علاوه بر فعالیت‌های ادبی و سرودن شعر، عمری را به تکاپوهای سیاسی (حزب توده ایران) گذراند. اما سرانجام، ناگزیر از مهاجرت شد و دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد. وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور خود و در تبعید در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد.
شاهکار او منظومه آرش کمانگیر است. وی از شاگردان نیما بود که به او وفادار ماند.ضمن آنکه سالیان دراز در حزب توده فعال بود و در کنار شعر به مسایل سیاسی نیز می‌پرداخت. به همین دلیل گروهی او را شاعری مردمی می‌نامیدند.

این شاعر در شعر خود هم ار خود سخن میگوید هم از اجتماع.  در شعر هم او روح اجتماعی و حماسی جلوه گر است هم روح غنایی و تغزلی .کسرائی در اولین مجموعه خود که در 1337 به نام اوا منتشر ساخت نوعی شعر فردی ارائه میکند که زبانی زیبا ولی نه چندان مستقل دارد
در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر که در سال 1338 منتشر ساخت از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارند.
در خون سیاوش که در سال 43 منتشر ساخته بود نوعی شعر اجتماعی را نمایان میسازد و مجموعه بعدی خود را در سبک غنایی به نام سنگ و شبنم در سال 45 منتشر میسازد دو مجموعه بعدی او به نام های با دماوند خاموش و خانگی آمیزه ایست از اشعار غنایی و اجتماعی این شاعر .

 

 



 
 
**هیچ مگو**
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩۳
 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

 دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

 آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

 سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

 ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

 گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 
مولوی