شوکران

گل و بلبل و بوسه!
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٤
 

بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت

بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن

وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن

همه خوردند و برفتند بقای ما باد

که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن

چو تویی آب حیاتی کی نماند باقی

چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن

ادب و بی‌ادبی نیست به دستم چه کنم

چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن

چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب

مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن

برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد

لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن

  گفت گل، لب من اندرخور طفلان نبود

بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن

باد روح قدس افتاد و درختان مریم

دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن

 ...(مولوی)

 


 
 
گرداب تن
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳٩٤
 

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار

بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب

با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود

من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار

آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن

خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار

آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن

خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار


مولوی