شوکران

عقل کجا پی برد
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۳
 

عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق


باز نیابی به عقل سر معمای عشق


عقل تو چون قطره‌ای است مانده ز دریا جدا


چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق


خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد


هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق


گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی


راست بود آن زمان از تو تولای عشق


ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم


خام بود از تو خام پختن سودای عشق


عشق چو کار دل است دیدهٔ دل باز کن


جان عزیزان نگر مست تماشای عشق


دوش درآمد به جان دمدمهٔ عشق او


گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق


جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد


از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق


چون اثر او نماند محو شد اجزای او


جای دل و جان گرفت جملهٔ اجزای عشق


هست درین بادیه جملهٔ جانها چو ابر


قطرهٔ باران او درد و دریغای عشق


تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب


گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

عطار


 
 
آبشار دوست داری؟ بگو نه!!!
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
 


 
 
چند نقاشی زیبا از فرانک هیل
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
 

  هیل بخاطر طراحی   و توجه بی نظیرش به جزئیات   یک نقاش ممتاز و بی نظیره و بخاطر همین به  لقب استاد "هیل هلمز"مفتخر شده است!!!لبخند


 
 
با زهم نقاشی!
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
 




 
 
شعر سپید و دیگر هیچ!
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩۳
 

«... امروز خواننده ی شعر پذیرفته است که شعر را به نثر نیز می توان نوشت. به عبارت دیگر می توان سخنی پیش آورد که بدون استعانت وزن و سجع، شعری  باشد بس جاندار و عمیق. من مطلقا به وزن به مثابه یک چیز ذاتی و لازم یا یک وجه امتیاز شعر اعتقاد ندارم؛ بلکه معتقدم التزام وزن، ذهن شاعر را منحرف می کند چون وزن فقط مقادیر معدودی از کلمات را در خود راه می دهد و بسیاری از کلمات دیگر را پشت در می گذارد؛ در صورتی که ممکن است درست همین کلماتی که در این وزن راه نیافته، در شمار تداعی های درست در مسیر خلاقیت ذهن شاعر بوده باشد. بگذارید شعر خام و افسار نخورده را به سیلابی تشبیه کنم. یعنی به آن مقدار آبی که بر اثر به هم پیوستن این قطره هایی که یکدیگر را تداعی کرده بیرون کشیده اند، بر شیب دامنه ای که ذهن شاعر است فرو می غلتد. وقتی ما وزنی برای شعر در نظر بگیریم مثل آن است که برای این سیلاب - که باید تشکیل رودی بدهد- پیشاپیش بستری حفر کنیم تا آب ناگزیر از آن بگذرد و به فلان نقطه ی خاص هدایت شود. خب، در این صورت وزن چیزی جز "سیل گیر" نیست. این در واقع منحرف کردن جریان طبیعی سیلاب و جلوگیری از حرکت خلاقانه ی آن است. سیلاب باید تمام دامنه را فرا گیرد تا بتواند شکل نهایی خود را بیابد و در هیئت رودی سفر آغاز کند؛ نه آنکه در بستر و مسیری از پیش حفر شده بگذرد. وزن در حکم آن بستر یا مسیر است. اوست که برای ذهن شاعر تعیین تکلیف می کند و جهتی خاص به تداعی های او می دهد؛ در حالی که شعر فوران آتشفشانی است از اعماق تاریک اقیانوس، که فارغ از هر قید وقالب و چارچوبی صورت می گیرد تا آن جزایر زیبایی را بسازد که جغرافیای فرهنگ بشری ست. من وزن را سبب انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خود به خودی شعر، یعنی زایش طبیعی آن،می دانم....»

 "شاملو"

 


 
 
من عاشق طبیعت روستایی شمال هستم!
نویسنده : مسعود شریفی نجف آبادی - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳
 

پاک و ساده و قشنگ،

با هوای بی غبار ـ

روستای قلب یار!

 

بداهه ازاستاد خانم صدیقه محمد جانی

 

با سپاس فراوان ازایشان.